مطالب ادبی

معرفی شخصیت های ادبی ایران و جهان ، شعر ، داستان و...

زندگینامه محمدتقی بهار (1265- 1330)
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: معرفی شخصیت های ادبی ایران

زندگینامه: محمدتقی بهار (1265- 1330)

 محمدتقی بهار در سال 1265 در مشهد به دنیا آمد.

پدر وی میرزا محمدکاظم صبوری نام دارد.

بهار تحصیلات خود را 4 سال بعد از تولد به صورت متداول روز در مکتبخانه آغاز کرد و در سال ۱۲۷۲ با شاهنامه از طریق پدرش آشنا شد و در همین سال اولین شعر خود را در بحر شاهنامه سرود و از پدر خود جایزه دریافت کرد.

وی از سال ۱۲۷۳ تا ۱۲۷۸ تحصیلاتش را در مدرسه ادامه داد و علاوه بر مدرسه در محفل پدرش نیز می‌آموخت.

در سال ۱۲۸0 پدرش که او را از شاعری منع و به کاسبی تشویق کرد اما او دنباله کار شعر را رها نکرد.

در سال ۱۲۸۳ پدرش فوت شد و مسئولیت سرپرستی خانواده به دوش بهار افتاد ولی او تحصیلات ادبی خود را با وجود تمام مشکلاتی که داشت ادامه داد و در همین سال لقب پدرش - ملک الشعرایی آستان قدس- را از مظفرالدین شاه دریافت کرد.

در سال ۱۳۲۹ بهار به بیماری سل مبتلا شد و همان سال دولت پاکستان از او دعوت رسمی به عمل آورده بود که او به علت بیماری این دعوت را رد کرد. همچنین به ریاست او در تهران «جمعیت ایرانی هواداران صلح» تشکیل شد و با وزارت فرهنگ نیز قراردادی برای تألیف کتاب «سبک شناسی شعر فارسی» بست که به علت بیماری ناتمام ماند.

بهار قصیده «جغد جنگ» را در ستایش صلح سرود و سرانجام در سال ۱۳۳۰ بر اثر بیماری سل درگذشت.

پیکر او از مسجد سپهسالار تا آرامگاه ظهیر الدوله در شمیران تشییع و در همانجا به خاک سپرده شد.

آثار محمدتقی بهار:

کتاب‌ها:

  • احوال فردوسی
  • تاریخ تطور شعر فارسی
  • تاریخ مختصر احزاب سیاسی
  • چهارخطابه
  • دستور پنج استاد
  • دیوان اشعار
  • زندگانی مانی
  • سبک شناسی
  • شعر در ایران
  • قبر امام رضا (ع)
  • فردوسی نامه
  • یادگار زریران

تصحیح‌ها:

  • تاریخ بلعمی
  • تاریخ سیستان
  • رساله نفس
  • شاهنامه‌ فردوسی
  • مجمل التواریخ و القصص
  • منتخب جوامع الحکایات و لوامع الروایات عوفی

منبع : همشهری آنلاین

 


ستیز مداوم با فراموشی
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستان کوتاه

ستیز مداوم با فراموشی

کامران محمدی:
سیمون دوبوار می‌گوید «زندگی تیره و تار است، ولی من آن را دوست دارم.» این توصیف درستی از نگاه ادبیاتی به مفهوم فاجعه است.

 رمان یا به‌طور کلی ادبیات داستانی، در ستیز مداوم با فراموشی است و شاید به همین علت است که ادبیات را می‌توان علم مطالعه فاجعه دانست؛ اما با شیوه مخصوص به‌خود چرا که فراموشی، مهم‌ترین توانایی انسان برای مقابله با تلخی‌های زندگی است.

با این حال نویسنده درک و تحلیل انسان را به اصول تقلیل نمی‌دهد بلکه آن را به‌صورتی منحصر‌به‌فرد مورد بررسی قرار می‌دهد. به بیان دیگر، وقتی به دنیای رمان پا می‌گذاریم، با انسانی مواجهیم که در پی‌تی‌اس‌دی مداوم زندگی است. پی‌تی‌اس‌دی یا سندرم اختلال پس‌آسیبی، وضعیتی است که انسان پس از رخداد‌های تلخ و فاجعه‌بار تجربه می‌کند. این اختلال که در روانشناسی تنها پس از رویدادهای بزرگ، نظیر مرگ عزیزان مطرح می‌شود، در ادبیات، کیفیت مداوم زندگی است؛ شاید بیش از هر چیز به این علت که داستان، حاصل سرگذشت آدم‌هایی است که موضوعی فراموش‌نشدنی را تجربه کرده‌اند. به عبارت دیگر، زندگی در دنیای مدرن که مادر رمان است، ماهیت فاجعه‌بار دارد. دنیای مدرن اگرچه دنیای فراموشی‌هاست، اما ادبیات داستانی اصولا شکلی از طغیان علیه این فراموشی دسته‌جمعی است. داستان، زمان را به‌طور مداوم متوقف می‌کند، انسان را در مواجهه با تک‌تک لحظات زندگی‌اش ارزیابی می‌کند و او را وامی‌دارد تا فراموشی را متوقف کند. نتیجه اینکه، زندگی ماهیتی فاجعه‌بار می‌یابد. شاید به همین علت است که داستان قدرتمندی شکل نمی‌گیرد، مگر آنکه فاجعه‌ای در حال وقوع باشد.

اما شیوه مخصوص ادبیات داستانی چه ویژگی‌هایی دارد؟ درواقع می‌توان این پرسش را طرح کرد که وقتی ماهیت فاجعه‌بار زندگی یا فاجعه با تعریف روان‌شناختی‌اش وارد دنیای داستان می‌شود، چگونه نمود می‌یابد؟

کوندرا بی‌آنکه به این نکته پرداخته باشد، ویژگی‌های شیوه مطالعه انسان در رمان (یا شاید داستان به‌طور کلی) را موارد زیر می‌داند:

1 - طنز: اکتاویو پاز طنز را ابداع بزرگ روح دنیای مدرن می‌داند و کوندرا در توصیف طنز در ادبیات می‌گوید: «طنز، جرقه‌ای ملکوتی است که جهان را با الهام اصول اخلاقی‌اش و بشر را با ناشیگری‌اش در قضاوت دیگران آشکار می‌سازد. طنز، نسبیت سرمست‌کننده امور انسانی است؛ لذت عجیبی که از اطمینان به اینکه هیچ یقینی در کار نیست ناشی می‌شود.»

طبیعی است که وقتی فاجعه به دنیای ادبیات وارد می‌شود، از لایه ظریف طنز عبور می‌کند و کیفیت دیگرگونه‌ای می‌یابد. این کیفیت شاید همان چیزی است که بسیاری مواقع گروتسک را خلق می‌کند؛ چیزی که به اعتقاد بسیاری، اوج ادبیات است. فاجعه در ادبیات، در بهترین شکل آن، ترکیبی از تراژدی و طنز است؛ همیشه و وقتی بیش‌از اندازه جدی گرفته شود، بیش از آنکه ادبیات باشد، روانشناسی خواهد بود.

2 - نبود داوری اخلاقی: رمان درست برخلاف روال معمول زندگی انسان‌ها، از داوری اخلاق می‌گریزد.

3 - توجه به گذشته: این توجه به گذشته، همان چیزی است که درواقع ماهیت طغیان علیه فراموشی را در ادبیات داستانی به‌وجود آورده است.

4 - همزیستی مسالمت‌آمیز دوره‌های گوناگون تاریخی

5 - تاریخ به مثابه کینه‌جویی از تاریخ (به معنای واقعی)

6 - بداهه‌سرایی و ساخت: کیفیت بازی‌گونه رمان
در یک نگاه تاریخی، دست‌کم بعد از جنگ جهانی دوم که همه چیز ماهیتی سیاه و تلخ به‌خود گرفت تا‌کنون، هر روز جنبه‌های فاجعه‌بار زندگی، نمود پررنگ‌تری در ادبیات و هنر می‌یابد تا جایی که می‌توان ادبیات امروز را ادبیات سوگواری نامید، گویی همه ما در غم از دست دادن عزیز ناشناخته‌ای، سوگواریم و این سوگواری، معنای دردناک‌تری حتی از فاجعه دارد و به پدیده دیگری منجر شده است؛ توهم سوگواری. اگر فاجعه، مصداق عینی دارد، در توهم سوگواری، حالتی که ادبیات امروز ایران و جهان دارد، عملاً مصداقی وجود ندارد و با این حال، نویسندگان، مراحل پی‌تی‌اس‌دی را طی می‌کنند؛ هرچند که ادبیات معمولا در برخی از مراحل این اختلال فیکس شده است.

با این تعبیر، می‌توانیم 2 تعریف متفاوت از فاجعه را ردیابی کنیم:

فاجعه کامویی: فاجعه در نگاه کامو، طاعون است. کامو با توصیف و تحلیل انسان در فاجعه طاعون، داستانی خلق می‌کند که به تعریف بیرونی یا روان‌شناختی از فاجعه نزدیک است. درنتیجه، رفتار انسان او، شباهت ظاهری با انسان روانشناسی دارد.

فاجعه کافکایی: اما فاجعه در ماهیت ادبی‌اش، بیش از آنکه به طاعون یا مرگ عزیزان مربوط باشد، با جریان اصلی زندگی پیوند دارد؛ چیزی که کافکا توانسته است در ادبیات مخصوص خود نمایش دهد. انسان کافکایی، انسان فاجعه ادبی است.

اما نکته‌ای که می‌تواند از توجه به این دوگونه از فاجعه بیرون آید، در ترکیب با تکنیک‌های تازه‌تر نقد ادبی - روان‌شناختی نهفته است. کامو در طاعون و بیش از آن، بیگانه، 2 سطح از فاجعه را به‌نمایش می‌گذارد: سطح نخست، طاعون است، ولی در لایه زیرین اثر، جریان فاجعه‌بار ذاتی زندگی نیز جریان دارد. با این تعبیر، هر نوع ادبیاتی که با نگاه تلخ ادبیات داستانی خلق می‌شود، نهایتا راهی جز پیوستن به مسیر کافکا ندارد، بنابراین می‌توان 4 گونه داستان را شناسایی کرد:

1 - فاجعه صرفا بیرونی: این نوع داستان به پدیده‌های فاجعه‌بار بیرونی نظیر طاعون، مرگ عزیزان، جنگ و... می‌پردازد. این‌گونه از داستان، دست‌بالا می‌تواند پرفراز و نشیب و جذاب باشد؛ ادبیات جنگ، ادبیات زلزله و... اما این همه ماجرا نیست.

2 - فاجعه صرفا درونی: داستان از نوع کافکا که به بیان فاجعه انسان امروز می‌پردازد؛ یعنی ماهیت دردناک زندگی. انسان در دنیای کافکا، از اساس درگیر پی‌تی‌اس‌دی است. همانطور که کافکا در داستان‌های او بی‌آنکه با فاجعه از نوعی که روانشناسی تعریف می‌کند درگیر شده باشد، نشانگان پی‌تی‌اس‌دی را دارد.

3 - ترکیبی از این دو گونه: چیزی که در داستان‌های کامو یا سارتر دیده می‌شود؛ داستان‌هایی نظیر بیگانه که در لایه رویی فاجعه روان‌شناختی را روایت می‌کنند و همزمان، در لایه‌های زیرین، فاجعه ادبی هم در حال وقوع است.

4 - فاجعه پنهان: داستان‌های همینگوی را شاید بتوان از این دست دانست. اگرچه داستانی نظیر پیرمرد و دریا، اصولا فاجعه بیرونی نیز هست، اما نمونه بسیار خوب این‌گونه از داستان‌ها، تپه‌هایی همچون فیل‌های سفید است. داستانی که نه در رو و نه در زیر، فاجعه‌ای را بیان نمی‌کند بلکه خود تجسم فاجعه‌بار زندگی است. همانطور که سیمون دوبوار می‌گوید: زندگی تیره و تار است، ولی من آن را دوست دارم.

منبع : همشهری آنلاین


زندگینامه بابا طاهر
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: معرفی شخصیت های ادبی ایران

زندگینامه: بابا طاهر (-)

باباطاهر عریان همدانی یکی از شاعران اواسط قرن 5 هجری قمری است که ولادت او اواخر قرن 4 می‌باشد.

بابا طاهر عریان پیری وارسته و درویشی فروتن بود که دل به حقیقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آمیخته بود.

درباره زندگانی این شاعر عارف اطلاعات دقیقی در دست نیست. تنها روایت‌ها و داستان‌هایی از مقام علمی و عرفانی این شاعر وجود دارد و گفته‌اند که به این دلیل به او عریان می‌گفتند چون از علایق دنیا دست کشیده بود و گفته شده که او معاصر با پادشاهی طغرل بیک سلجوقی بوده و این پادشاه ملاقات‌هایی با باباطاهر داشته است.

مقبره بابا طاهر در شهر همدان قرار دارد و نزدیک بقعه امامزاده حارث بن علی واقع است.

بنای مقبره بابا طاهر که در گذشته چندین بار بازسازی شده‌است در قرن ششم هجری برجی آجری و 8 ضلعی بوده‌است.

در دوران حکومت پهلوی اول نیز بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شده بود.

درجریان این بازسازی لوح کاشی فیروزه‌ای رنگی مربوط به سده هفتم هجری بدست آمد که دارای کتیبه‌ای به خط کوفی برجسته و آیاتی از قرآن است و هم اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود.

احداث بنای جدید در سال ۱۳۴۴ با همت انجمن آثار ملی و شهرداری وقت انجام شده‌است.

این بنای تاریخی با شمار ۱۷۸۰ در سال 1367 به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده‌است.

منبع : همشهری آنلاین


زندگینامه مصطفی رحماندوست (1329-)
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: معرفی شخصیت های ادبی ایران

زندگینامه: مصطفی رحماندوست (1329-)

مصطفی رحماندوست، شاعر، قصه نویس و مترجم کتاب‌های کودکان و نوجوانان، اول تیر سال ۱۳۲۹ در همدان به دنیا آمد.

وی پس از اخذ مدرک کارشناسی خود در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، به عنوان کارشناس کتاب‌های خطی در کتابخانه مجلس مشغول به کار شد.

رحماندوست پس از سال ۱۳۵۷ با عنوان مدیر مرکز نشریات کانون پرورش فکری کودکان نوجوانان مشغول به کار شد.

از آن پس تا به امروز در سمت مدیر برنامه‌ کودک‌ سیما، سردبیر نشریه‌ پویه‌، مدیر مسئول نشریات رشد، مدیر کل دفتر مجامع و فعالیت‌های فرهنگی، سردبیر رشد دانش‌آموز، سردبیرسروش‌ کودکان و داور جشنواره بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان (اصفهان) فعالیت کرده است.

از او بیش از ۱۱۶ اثر به صورت مجموعه داستان و مجموعه شعر برای کودکان و نوجوانان منتشر شده است.

رحماندوست به مدت سه سال مدیر کل دفتر مجامع و فعالیت‌های فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد  اسلامی بوده است.

وی علاوه بر این، مدرس داستان نویسی و ادبیات کودکان و نوجوانان در دانشگاه‌ها نیز بوده است.

او هم اکنون به تدریس داستان نویسی و ادبیات کودکان و نوجوانان مشغول است و به عنوان مسئول بخش کتاب‌های خارجی کودکان و نوجوانان در کتابخانه ملی فعالیت می‌کند.

برخی از آثار مصطفی رحماندوست:

  • ۲ پر ۲ پر ۴ پر
  • آسمان هم خندید
  • ترانه‌های نوازش
  • بازی شیرین است
  • درسی برای گنجشک
  • توپ در تاریکی
  • بچه‌ها را دوست دارم
  • مرغ قشنگ تپلی
  • پرنده گفت: به!به!
  • صدای ساز می‌آید
  • خروس غصه خورد
  • زیبا تر از بهار

منبع : همشهری آنلاین


دو برده سرگردان در شب‌های بوداپست
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستان کوتاه

دو برده سرگردان در شب‌های بوداپست

ابراهیم افشار:
نصفه‌شب وقتی درِ اتاق‌مان را زدند وحشت‌زده از خواب برخاستیم. کسی با مشت و لگد می‌کوبید به در و دست ورنمی‌داشت. نمی‌دانم ساعت چند بود ولی خوابِ خواب بودیم. هراسان دویدیم به سمت در که خبر هولناکی بشنویم.

یک چیز ساده بگویم و همین اولش سنگم را با خودم وابکنم. «شرف» یک روزنامه‌نویس یا حتی خبرنگار به بی‌طرفی‌اش هست. این را الاغ «مش‌یحیی» هم می‌دانست. اولین درسی هم که علمای قدیم دهه20 حتی در مجله «نیرو و راستی» می‌دادند همین بود.

کسی از «لید» چیزی نمی‌گفت، کسی از «مفعول بی‌واسطه» چیزی نمی‌پراند، کسی از پیچیدگی‌های «ژورنالیسم» چیزی نمی‌گفت. مثل یک ریش‌سفید،‌ می‌گفتند بی‌طرف باش، همین! الان من دیگر نمی‌دانم حتی معنی «شرف» چیست.

شاید جوان‌ها مسخره کنند که شرف یعنی چه آخر! اما اگر واژه «شرف» همان چیزی باشد که به زندگی آدمی مفهوم می‌دهد، می‌توان گفت که بقیه اصول و اخلاق ژورنالیستی، ‌در زیرمجموعه همین واژه مقدس، ‌آرام و قرار می‌گیرد.

البته اکنون، ‌دیگر همه‌چیز لوث شده است. حتی «بی‌طرفی» هم در حوزه ژورنالیسم، یک‌جور سنت‌گرایی و دهاتی‌بازی و «مُنگلیسم» معنا می‌شود. می‌گویند آدمی در میان این همه خواهش‌ها و تمنیات درونی،‌ مگر می‌تواند بی‌طرف باشد؟ بخورَد تو کاسه سرتان بی‌طرفی! من حتی الان برای توضیح واژه«حق» هم مشکل دارم، چون جوان‌ها، همچنان که با واژه‌های غیر قابل درک «شرف» و «بی‌طرفی» مشکل دارند با این کلمه هم سوءتفاهم دارند.

می‌گویند «حق» آن است که منافع آدمی و «زیبایی‌شناسی محض» در آن مستتر باشد. ا...اکبر. ا...اکبر! آخر، این هم سوژه است دادی به من محمدجواد؟! باز می‌خواهی دهان‌مان را باز کنیم و چشم‌هایمان را ببندیم؟

2

فریدون داشت می‌رفت جشنواره رئال ‌مادرید، 25روز قرار بود آنجا بماند. بعد اگر حوصله‌اش کشید به «وین» هم سری بزند و برای بازی دوستانه تیم ملی چیزی بنویسد. آن زمان‌ها امکانات الکترونیکی امروز نبود و تنها رابطه مکتوب خبرنگاران با تحریریه، فاکس بود.

عکاس‌ها هم فقط دست به دامان مسافران ایرانی می‌شدند و بگذار نگویم که چه مصیبت‌هایی می‌کشیدند تا عکس‌های مهم‌ترین مسابقه زندگی را چه شکلی دست روزنامه برسانند. (بعضی وقت‌ها مسافرها، تمام آن ده، بیست‌حلقه کداک را ورمی‌داشتند واسه خودشان و آب می‌شدند و می‌رفتند زیر زمین!?

ما فریدون را از زیر قرآن رد کردیم. رفت که یکی، دو ماهی از ما دور باشد. خیلی وقت‌ها خبرنگاران سخت‌شان می‌شد خانواده را رها کنند و این همه روز توی غربت زیبا(!) دنبال خبر باشند.

گاهی ماموریت‌های خارجی با تحکّم صورت می‌گرفت. مثل حالا نبود که خبرنگار در نقش اسیر یا «مال‌بیار» تاجرها، خرده‌نانی به دست بیاورد و قاطر اجناس دیگران باشد. آن زمان‌ها رسم بود خبرنگار پی کار خودش می‌رفت و عوامل روزنامه، پاسپورت،‌ ویزا و بلیت‌ها را آماده، تحویل او می‌دادند. البته از قرار روزی صددلار، حق ماموریت هم همان اولش می‌پرداختند و?قرار می‌گذاشتند اگر هزینه‌های پیش‌بینی نشده هم داشت برگشتنی پرداخت شود.

ما فریدون را با سلام و صلوات رد کردیم رفت. گاهی به زن و بچه‌اش زنگ می‌زدیم که چیزی لازم ندارید. گاهی هم تلکسی از فریدون می‌رسید که آخرین اخبار جشنواره را تویش داشت. یک‌بار -فقط یک‌بار- هم زنگ می‌زد و شماره هتل اشرافی‌ای را که معمولا خبرنگاران قدیمی به خرج روزنامه (و نه فدراسیون) در آن زندگی می‌کردند، همراه با شماره اتاقش می‌داد.

25روز گذشت، ما دیدیم فریدون خودش رفته اتریش. تلکس‌اش از آنجا آمد. گفتیم چطوری رفته این بابا؟ نگران ماندیم. تلکس زدیم که بی‌پول نباشی یک‌وقت؟ تلکس آمد که نه بابا. کارم تو رئال که تمام شد رفتم سفارت ایران در مادرید، دوهزار و یکصد دلار گرفتم. گفتند ما از روزنامه‌تان می‌گیریم.

فقط 10دقیقه طول کشیده بود، فقط ده دقیقه. سفارت، تلکس زده بود به روزنامه که ما برگ ماموریت خبرنگارتان را دیدیم، 2100دلار دادیم از قرار هر دلار 7تومان. لطفا به حساب وزارت امور خارجه بریزید.

فریدون مثل یک قهرمان کارش را کرد و برگشت و مثل خبرنگارها روزی صددلارش را هم پس‌انداز کرد، زد به زخم زندگی‌اش. وقتی هم خبر را می‌نوشت، دیگر مدیون فدراسیونی‌ها نبود که مجبور به پاچه‌خواری شود. بد را بد و خوب را خوب نوشت.

3

روی نیمکت محله سرسبز بوداپست نشسته‌ایم و عین سگ میرزاجبار لرز می‌زنیم. هر کدام‌مان یک چمدان داریم اندازه قبر مرده. داریم با خودمان خرکش می‌کنیم. نصف شب است.

از اول خیابان ویلایی که نمی‌دانیم اسمش چیست تا آخر خیابان، روی زمین می‌کشیم و دوباره برمی‌گردیم. «مصیبت عظمی» است! آخر بدبختی است. بوداپستی‌های وحشت‌زده که در عمرشان «کارتن‌خواب» ندیده‌اند، از پنجره‌ها سرک می‌کشند و دو مرد سرگردان را می‌بینند که با چمدانی بزرگ، روی نیمکت یخزده دراز می‌شکند اما سرما نمی‌گذارد بخوابند.

پا می‌شوند راه می‌روند. دستشان را می‌برند جلوی دهانشان و ها می‌کنند تا داغی نفس، چاره‌‌سازشان شود اما نمی‌شود. حتی یک تکه چوب یا کاغذ یا زباله نیست که بتوان -آن هم اگر بتوان- آتش زد.

همه‌جا بسته است. گرسنه و تشنه انگار که همچون افسانه «سیزیف»،‌ سنگی بزرگ بالای کوه می‌بریم و برمی‌گردیم. رفیق را فقط در غربت می‌توان شناخت. مردی مجاری چیزی بلغور می‌کند که نمی‌فهمیم.

نه مثل دزدهاییم (که دزد چمدان ندارد)، نه مثل گداهاییم،‌ و نه مثل بومی‌ها. برمی‌گردد خانه‌اش و هی از پنجره سرک می‌کشد که ما چه‌کاره ‌ایم؟ آخر، چکاره‌ایم که می‌رویم سرخیابان (کوچه) و دوباره برمی‌گردیم و صدای خرخر و قیژقیژ چرخ چمدان‌هایمان که یک در میان خراب است روی آسفالت و زندگی آن‌ها، خط می‌اندازد. اتفاقی از اینجا سردر آورده‌ایم. روز اولی است که رسیده‌ایم بوداپست.

دوتایی سر در گریبان برده‌ایم. اول شب که رسیدیم من گفتم هتل تیم نمی‌روم و او گفت هتل بیرون نمی‌روم و نتوانستیم همدیگر را راضی کنیم. من گفته‌ام اگر برویم هتل تیم، نمک‌گیر می‌شویم و نمی‌توانیم گزارش درست بفرستیم. خجالت‌زده می‌شویم،‌ فکر می‌کنند که چتربازیم، آویزانیم. و دست و دلمان در نوشتن می‌لرزد که در مقابل محبت آن‌ها، جفتک زده‌ایم.

رفیق خبرنگارم که بیست سالی از من بزرگ‌تر است می‌گوید آن‌ها منتظرند. وظیفه‌شان است که جا و مکان و غذا بدهند. گفته‌ام به خرج خودمان برویم هتل. گفته است نه من می‌خواهم همه دلارهایمان را برگردانم، پول هتل نمی‌دهم.

گفته است می‌خواهم برگشتنی، کاشی‌های آشپزخانه منزلمان را درست کنم، می‌خواهم کسری‌های جهیزیه دخترم را جور کنم. من گشنگی می‌کشم ولی دلار خرج نمی‌کنم. خلاصه، من تریپ رفاقت آمده‌ام که به هزینه من بیا و او گفته که نمی‌شود. من گفته‌ام کاکا برادر، سه‌دونگ سه‌دونگ، او گفته نمی‌شود که نمی‌شود. هر دو در رودربایستی همدیگر مانده‌ایم.

نه من رفته‌ام هتل، نه او رفته کنار تیم. داریم ذلت می‌کشیم. خورشید هم از ما قهر است و درنمی‌آید. مغازه‌ای هم نیست که یک بیسکویت بگیریم و زخم معده را عجالتا علاج کنیم. اتفاقا آن شب، تنها چیزی که هیمه آتش ناروشن شب‌مان شد همین بحث بود. وسط آن ظلمات و بی‌کسی، داشتیم بحث پینگ‌پنگی می‌کردیم. او می‌گفت تو هنوز دهاتی هستی.

زمانه جور دیگری شده. فدراسیون موظف است به ما سرویس بدهد. و من از اصول دهه50 و 60 دفاع می‌کردم. از استقلال یک روزنامه‌نگار، ‌از بی‌طرفی‌ش، از نمک‌گیر نشدنش، از سر بالا گرفتن‌اش، از جلب اعتماد و احترام و کلی مزخرفات دیگر که انگار زمانه‌اش پایان یافته بود و من نمی‌دانستم. هنوز خردکی از آرمان‌های دهه60 در دهه70 مانده بود. کار به رسوایی نکشیده بود که خبرنگار تبدیل به میرزابنویس و روابط عمومی سازمانی و تبلیغاتچی‌های ویژه حضرات مدیران بشود.

هنوز «روابط عمومی‌چی»،‌ «روابط عمومی‌چی» بود و غلط می‌کرد ادعای روزنامه‌نگاری بکند. الان یارو در ده‌تا فدراسیون و سازمان و کمیته و باشگاه،‌ حکم روابط عمومی دارد. هر کجا هم که می‌رسد بدون کوچک‌ترین شرم و مکثی، خودش را «ژورنالیست آزاد» معرفی می‌کند.

خبرنگار حرفه‌ای و مستقل! خیلی جالب است. این مستقل بودنش مرا کشته! «حرفه‌ای» هم که همچون واژه‌های «شرف» و «بی‌طرفی» و «حقیقت» است که با مه‌آلودگی تمام، در ذهن مغشوش قلم‌به‌دست‌ها و «لپ‌تاپ به گردن»های امروز اسیر و سفیل و سرگردان است. هر جا هم که کم می‌آورند می‌اند?زند گردن حرفه‌ای‌گرایی! نوکری می‌کنند،‌ باج می‌گیرند و‌ همه‌شان را تحت عنوان حرفه‌ای‌گرایی رفع و رجوع می‌کنند.

4

«شب بوداپست» نمونه‌ای از دوران گذر آماتوریسم پاک به حرفه‌گرایی مزمن و موذی، در حوزه «ژورنالیسم ایرانی» بود. انگار که آخرین مقاومت‌ها بود. فردایش با چشم‌های پف کرده، ‌بی‌خواب و بدبخت به باشگاه واشاش مجارستان رفتیم. خدا دل عباس رضوی را شاد کند.

داشت آنجا مربیگری می‌کرد. همین محمد ضیایی (مربی فوتبال لیگی) هم هنوز داشت آنجا بازی می‌کرد. عباس‌آقا نمی‌توانست حکمی بین ما باشد. اصلا خجالت کشیدیم بگوییم شب را در خیابان گذرانده‌ایم.

همان روز آقای رضوی،‌ در کنار دانوب یک سوئیت برایمان اجاره کرد برای 10، 20روز؛ خانه‌ای که صاحبش به مسافرت رفته بود. می‌ارزید. جفت‌مان چپیدیم تویش و نوشتیم. بعدها او در فدراسیونی، نایب‌رئیس شد و در کنارش کار خبرنگاری‌اش را هم لک‌ولک ادامه داد و صدالبته کاشی‌های آشپزخانه و جهیزیه دخترش را هم با باقیمانده همان پول درست کرد و ما هر وقت سفر رفتیم در هتل‌های متعلق به فدراسیون،‌ خوش گذراندیم و صد البته نمکدان شکستیم!

5

دوران فریدون و فریدون‌ها، یک رویای اصیل بود. حرمت خبرنگار تا آنجا بود که وقتی در فرودگاه کشور مقصد به باجه پلیس آن کشور و ابتدای صف «مهر ورود» می‌رسید، با نشان دادن کارتش نه‌تنها توی صف نمی‌ایستاد بلکه پلیس با احترام تمام پاسپورت او را می‌گرفت، برایش تاکسی می‌گرفت تا به هتلی برود که قبلا از طریق روزنامه، رزرو شده و به او می‌گفت شما توی صف نایستید،‌ شب گذرنامه‌تان را با مهر ورود می‌آوریم هتل،‌ خدمت‌تان!

دوران فریدون‌ها دو، سه‌دهه است که تمام شده. تمام. آخرین نفس‌هایش را در اوایل دهه70 کشید. آخرین مسافرش هم منوچهر بود که وقتی برای تهیه گزارش از تیم دهداری به مالزی رفت، برای خودش یک هتل سوا گرفت. اما روزی که به هتل تیم ملی سر زد، هیچ‌کدام از بازیکن‌ها‌، حتی با او سلام و علیک هم نکردند.

به گمانم فقط اصغر حاجیلو بود که با غیرت تمام(!) دستی برای او تکان داد و گفت که ما را از سلام و علیک با شما منع کرده‌اند. تیم «تیفوس‌زده»، انگار که در یک «حکومت نظامی» کوچک هتلی زندگی می‌کرد. یکی‌شان گفته بود خبرنگاری که همراه تیم نباشد معلوم است که آمده آتو بگیرد! این هم شد منطق؟

6

روزی که فدراسیون دادگان، «رمه خبرنگاران» را وسط بازی‌های چین به تهران برگرداند، هیچکس کک‌اش نگزید. انگار که برده‌های برزنگی فدراسیون هستند. از آن همه مخبر، فقط چندتایشان به خرج روزنامه به پکن سفر کردند تا مرحله نهایی را ببینند.

توی فرودگاه،‌ نگاه کردن به لشکر ازهم‌گسیخته، گرسنه و درب و داغان خبرنگاران، فقط یک‌چیز را می‌رساند: این‌ها چقدر پوست‌کلفت و بی‌خیال شده‌اند. وای! ما چقدر بی‌خیال شده‌ایم. آیا واژه «بی‌خیال» هم همچون تک‌کلمه‌های «اخلاق»، «شرف»، «بی‌طرفی» و «حق»، واژه‌ای غیرقابل توصیف و درک‌ناشدنی است؟ آیا «عزت نفس» هم دیگر به واژه‌ای بایگانی‌شده اطلاق می‌شود؟

7

روزی که «دلال پولدار»،‌ خبرنگار و عکاس فلان روزنامه را با خود به دوبی آورده بود -با این شرایط که رسانه، ‌برای او ویزا و ماموریت و IDکارت بگیرد و در عوض «آقاپولداره» ‌هزینه سفر خبرنگار و عکاس روزنامه را بدهد- سیاه‌ترین روز عرصه «پیام‌آوری» بود.

آن‌ها به خاطر یک همبرگر، یک ماءالشعیر! یک پول تاکسی، یک کباب ترکی، التماس‌اش می‌کردند و چنان در نقش «واکسی»، دلال محبت(!)، مباشر، رئیس دفتر و کارگر و رختشوی یارو ظاهر می‌شدند که آدمی از درون تهی می‌شد.

من تا آخر عمرم دو تا صحنه یادم نخواهد رفت. یکی همین دوبی که خبرنگار زیر دست دلال، چگونه نصفه‌شب با پای پیاده،‌ دنبال داروخانه می‌گشت که برای سرورش، چیزی پیدا کند و دیگری در بحرین:

8

نصفه‌شب وقتی درِ اتاق‌مان را زدند وحشت‌زده از خواب برخاستیم. کسی با مشت و لگد می‌کوبید به در و دست ورنمی‌داشت. نمی‌دانم ساعت چند بود ولی خوابِ خواب بودیم. هراسان دویدیم به سمت در که خبر هولناکی بشنویم. بسیار هولناک.

توی راه (از تخت خواب تا دم در اتاق) می‌زدیم توی سرمان که خدایا به ما صبر بده. خدایا کی مرده است؟ خدایا، کی‌ را کشته‌اند؟ با دست‌هایی لرزان و پاهایی که توان حمل جسم صاب‌مرده‌مان را نداشتند در را گشودیم.

در چشم‌هایش شادی، ‌شعله شده بود. می‌رقصید. علنا با پای برهنه و لباس‌خواب مضحکش(!) دم در اتاقمان توی راهروی هتل روی‌پایش بند نبود. خبرنگار میانسالی بود. عین خوابگردها،‌ نشستم زمین. فهمیدیم عزا نیست و عروسی است حتما که چنین می‌چرخد! اما هنوز حیرت‌زده بودیم.

ملحفه را دور خود پیچیدیم که راهرو را نگاه کنیم. دیدیم در انتهای راهرو چهار، پنج‌خبرنگار و عکاس، نصفه‌شب با لباس راحت، سرشان را روی شانه‌شان گذاشته‌اند و جلوی اتاق419 صف کشیده‌اند.

یکی، دوتایشان هم به دیوار تکیه داده و «اُمبه» نشسته بودند. خبرنگار پیر همچنان می‌رقصید. جست‌و‌خیز می‌کرد. مشتلق می‌خواست. «پاگشا» می‌طلبید. هنوز تپش قلب بی‌صاحب‌مان،‌ آرام نشده بود. چیزی نمی‌گفت. کله‌اش داغ هم نبود، راستش. دوستمان برایمان نمک‌ آورد که نوک انگشت‌مان را خیس کنیم و بزنیم به نمک و بگذاریم توی دهانمان. یک لیوان آب هم آورد. گفت نمک برای ترس خوب است. آب بخورید حالتان جا بیاید.

خبرنگار پیر آن‌قدر چرخید تا خسته شد. عصبی همان‌جا نشسته بودیم که‌ آقا ور بزند و دلیل آن «ساندویچ شادی»(!) را بازگو کند. رفیقمان به زبان آمد که نصفه‌شب، ماه عسل گرفتی که چی؟ زحله‌ترک کردی ما را که چی؟ آخر ور بزن ببینیم چی شده؟ رقصنده، ته راهرو را نشان داد.

گفت یک‌ساعت هم نیست که آمده‌اند از تهران. گفتیم کی؟ گفت «رئیس»، دیگر. گفتیم کدام رئیس؟ اسم مدیر باشگاه را آورد که سریع خودشان را رسانده‌اند منامه، تا تیم را جمع‌وجور کنند. اولین بازی را باخته بودیم. آمده بودند مربی را شبانه اخراج و خودشان تیم را ارنج کنند؛ خودشان که در عمرشان،‌ لگد به گربه و سمور و تیهو نزده بودند!

گفتیم این کجایش مشتلق دارد لندهور کرگدن؟ دیدیم هر خبرنگاری که از جلوی اتاقمان رد می‌شود یک دانه صددلاری گرفته دستش و دارد می‌رود کپه مرگش را بگذارد و بخوابد. هنوز نمی‌فهمیدیم ماجرا چیست. خبرنگار پیر گفت که یاا... دیگر. زود باشید دیگر.

الان تمام می‌شود، دیگر به شما نمی‌رسد. شاید هم نظرشان برگشت و به بقیه ندادند. سریع بروید اتاق‌شان. همه یکی‌یکی می‌روند، ‌یک‌دانه صددلاری می‌گیرند، تعظیم می‌کنند و برمی‌گردند. یاا... دست و صورت‌تان را بشویید و بیایید. گفتم خواب نمانید یک‌وقت، صددلاری بپرد.

توی تیم داشت کودتا می‌شد. آمده بودند همان نصفه‌شبی خبرنگاران را نمک‌گیر کنند. خوفناک هم بودند البته، ترسناک هم بودند البته. وقتی کادوشان را نگیری از فردا جواب سلامت را نمی‌دهند.

فکر می‌کنند که لابد بیشترش را از مربی گرفته‌ای که همرنگ جماعت نشده‌ای. داشتند نصفه‌شب مربی را برمی‌گرداندند تهران. مربی داشت مشت‌مشت قرص می‌خورد. بعد از بازی‌ها، برگشتیم تهران. همه، سرشان را به سرشیر تشبیه کردند.

با صددلار کل و جود این‌ها را خریده بودند. توی مجله‌ای مرجع که شنبه‌ها در‌می‌آمد یک گزارش توصیفی نوشتیم. از مربی دفاع کردیم. به فقدان اهمیت فنی آن‌ها حمله بردیم. یکشنبه زنگ زدند که می‌آییم با گونی می‌بریمت.

جالب این بود که همان مربی‌ای که می‌گفت شرف‌تان را شکر که از حقیقت دفاع کردید، ‌یک‌سال بعد سلام ما را نمی‌گرفت. با همان مدیری که می‌خواست شبانه برگرداندش تهران، دیگر جیک توجیک شده بود!

9

خبرنگار که نباید سلام‌فروشی کند، آدم‌فروشی کند، واژه‌فروشی کند. شما به این حضرات، ‌می‌گویی خبرنگار؟ وقتی شاگرد شوفر جیگرکی، بساز بفروش، راننده مینی‌بوس، بدون کوچک‌ترین اهلیت ادبی و ورزشی، خودکار را می‌لغزاند روی کاغذ سفید مقدس، و هر کدام‌شان هم دوتا کارت ایپز و کلی «کریدیت کارت» و یک توبره ‌ماژیک شیپوری و بلندگوی الکترونیکی(!) دارند و معمولا هم وابسته به باندی هستند،‌ لابد باید بروی صورت‌ آن «روابط عمومی‌چی» میرزابنویس را که عنوان خبرنگاری حرفه‌ای و مستقل(!) را رویش می‌کشد ببوسی.

شماها هم حوصله داریدها! بگذارید یک‌لقمه نان و بوقلمون‌شان را بخورند و صفایی بکنند و دور هم خوش باشند. بالاخره این‌ها هم می‌روند کنار و باد می‌آید! همان بادی که همه ما را می‌رقصاند. و شمس تبریز نیست خوشبختانه که بگوید: «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست!»

منبع : همشهری آنلاین


← صفحه بعد
 
 
 
 

چهار قانون طلایی لاغر شدن


ویژه خانمها و آقایان

آیا آرزو دارید لاغر شوید؟

آیا چهار قانون طلایی لاغر شدن را می دانید؟

آیا رژیمهای مختلفی را امتحان کرده اید ولی نتیجه نگرفته اید؟

آیا می خواهید همه چیز بخورید ولی باز هم لاغر شوید؟

آیا از برگشت مجدد وزن پس از رژیمهای سخت ناراحت و دلسرد هستید؟

لاغری بر اساس آخرین متد روز دنیا

یکبار برای همیشه خود را از هزینه های گزاف پزشکان تغذیه و رژیمهای مختلف نجات دهید!

آیا می شود هر وقت هر چه را دوست دارید بخورید ولی همچنان وزنتان را کم کنید؟می دانیم ادعای نا معقولی به نظر می رسد،اما حقیقت دارد.این سیستم خیلی ساده است.شاید در ابتدا باور موثر بودن این سیستم برایتان سخت باشد.دلیلش اینست که قبلا به وسیله رژیم های غذایی شستشوی مغزی شده اید که کاهش وزن سخت است،اما اینطور نیست.در حقیقت تحقیقات مستقل روی کارایی این سیستم نشان داد سیستمی که شما قصد یادگیری آن را دارید هفت برابر بیشتر از هر رژیم غذایی دیگر نتیجه بخش است.
چیزهایی که در گذشته امتحان کرده اید مهم نیست،حالا زمان انجام کارهایی کاملا متفاوت است.راه حقیقی یکسانی که می خواهیم در این کتاب مطرح کنیم به هزاران هزار نفر از مردم کمک کرده است تا وزن شان را کم کنند و احساس بسیار بهتری درباره خودشان داشته باشند.
حالا نوبت شماست....



کتاب میوه درمانی


مناسب جهت کلیه افراد

آیا از ضرر و زیانداروهای شیمیایی اطلاع کافی دارید؟

آیا می خواهید با انواع میوه ها و خواص درمانی و دارویی آنها آشنا شوید؟

سبزیها و میوه ها تنها منابعی هستند که دارای آهن و املاح معدنی و ویتامین ها هستند،این مواد برای دستگاه بدن ما علیه اختلالات غذایی لازم هستند و از همین منبع است که آهن و املاح معدنی آن قابل گوارش و جذب در بدن است.
آهن و املاح معدنی و ویتامین هایی که در سبزی ها و میوه ها وجود دارد آمیخته و همراه است با سلولز،تانن،انواع سقز،پکتین،اسیدها و روغن های مایع اصلی که در طب ، خواص درمانی آنها مدت هاست شناخته و معروف شده است.
در صنایع داروسازی،این مواد
را از انواع سبزی ها و میوه ها استخراج می کنند و آن را در معالجه و درمان انواع بیماریها بکار می برند.اکتشافاتی که با پنی سیلین و تیروتریسین و آنتی بیوتیک های دیگر که در اصل نباتی هستند به عمل آمده است دانشمندان و پزشکان را وادار کرده است اسرار گیاهان دارویی را کشف کنند.در آمریکا آزمایشگاه های مجهز و علمی بنیان گذاری شده و دانشمندان شب و روز در این لابراتوارها درباره خواض غذایی و درمانی سبزی ها و میوه ها پژوهش و آزمایش می کنند و هر ساعت به یکی از اسرار پوشیده طبیعت پی می برند که هر یک از آن اسرا برای جامعه بشری موجب اعجاز و شگفتی است.



کتاب داروشناسی


داروشناسی برای همه

آیا می خواهید از داروها و موارد مصرف آنها شناخت پیدا کنید؟

با استفاده از این کتاب ارزشمند می توانید اطلاعات کامل و جامعی از داروها،طبقه بندی دارویی ، شکل دارویی و عوارض جانبی آنها کسب نمایید.

یک نمونه از معرفی داروها:

آلومینیوم ام جی اس (Aluminium mg)
طبقه بندی دارویی:آنتی اسیدها
طبقه بندی درمانی:ضد نفخ
مصرف در حاملگی:گروه
D
موارد مصرف:درمان نفخ و کاهش اسید معده
عوارض جانبی:کاهش اشتها،تهوع و استفراغ
موارد منع مصرف:آپاندیسیت،نارسایی کلیه،یبوست
نکات ضروری:این دارو اگر یک تا 3 ساعت بعد از غذا و یا هنگام خواب مصرف شود،تاثیر بیشتری خواهد داشت-سوسپانسیون را قبل از مصرف تکان دهید.



کتاب رازهای جذب دیگران


قابل توجه خانمها و آقایان

رازها و جذابیتهای درون خود را کشف کنید

افراد را در نگاه اول شیفته و مقهور خود نمایید!

هر کسی را در هر زمانی به خود علاقمند کنید!

ذهنیت افراد را تغییر دهید و نیرنگها را تشخیص دهید

آیا از بازیچه شدن و مورد سوء استفاده قرار گرفتن خسته شده اید؟آیا گاهی اوقات احساس می کنید به حرف شما توجه نمی کنند یا اینکه به اندازه کافی مورد احترام قرار نمی گیرید؟
آیا تا بحال دوست داشته اید کنترل هر مکالمه یا موقعیتی را در دست بگیرید؟وقتی می توانید از بزرگترین اسرار علم روانشناسی برای باز کردن راه خود استفاده کنید چرا اجازه دهید دیگران کنترل زندگی تان را بدست گیرند؟ با استفاده از این اسرار می توانید هر فردی را به هر کاری که دوست دارید وادار کنید و دیگر احساس ناتوانی نکنید.
در این کتاب شما به دنیایی وارد می شوید که علم روانشناسی در آن حاکم است.تشخیص دادن نیرنگها ،تغییر دادن ذهن افراد یا کنترل کردن موقعیتها،که با استفاده از دستورالعملهای آسان و یک سری راهکارها و روشهای بسیار ساده که در این کتاب شرح داده شده است امکانپذیر می باشد.در این دنیا شما می توانید کامل ترین و پیشرفته ترین برنامه های روانشناسی را به کار گیرید تا ذهن خود را به نیرومندترین اسلحه خود تبدیل کنید.



کتاب اعتماد به نفس


ویژه خانمها و آقایان

آیا شما فردی خجالتی ، فاقد اعتماد به نفس کافی و گوشه گیر هستید؟

آیا در اجتماع خود را پایین تر از دیگران می پندارید؟

آیا می دانید چه عواملی در رسیدن به حس اعتماد به نفس موثر هستند؟

آیا می خواهید دریک لحظه اعتماد به نفس تان را شکل دهید؟

دوست دارید مدام از شما بپرسند چطور اینقدر اعتماد به نفس دارید؟

حقیقت اعتماد به نفس بسیبار ساده اما عمیق است وقتی ذات حقیقی اعتماد به نفس را دریافتید قادر خواهید بود که منبع درونی قدرت بی نهایت خود را کشف کنید قدرتی که بیش از حد تصورتان به شما آرامش و انگیزه خواهد داد.
آیا تا به حال فکر کرده اید که دوست دارم اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم؟آیا منتظرید که وقتی اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردید،کارهای خاصی انجام دهید؟آیا تا وقتی که احساس بهتری نسبت به خودتان پیدا کنید نوشتن فلان کتاب،کشیدن فلان تصویر،شروع یک کار جدید یا قرار گذاشتن با فرد مورد علاقتان را به تعویق می اندازید؟آیا گوشه ای نشسته اید، یا آنقدر که دوست دارید فعالیت نمی کنید به این امید که روزی اعتماد به نفسی که در جستجویش هستید به طرز معجزه آسایی ظهور کند؟آیا احساس می کنید با اینکه تا حدی به موفقیت و پیشرفت در زندگیتان رسیده اید،در درونتان هنوز آن قدر که دوست داشتید خودتان را قوی و مطمئن نمی دانید؟